فروشگاه اينترنتي ترلان
فروشگاه اينترنتي ترلان

   http://tarlan.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

عكس هاي جديد بازيگران (10 مرداد 91)

عكس هاي جديد بازيگران (10 مرداد 91)

اليكا عبدالرزاقي

مهناز افشار

بهاره رهنما

مهتاب كرامتي

بهنوش بختياري و پرستو صالحي

سمانه پاكدل

اناهيتا نعمتي

طناز طباطبايي

اناهيتا همتي

شبنم درويش

بيتا سحر خيز-سياوش خيرابي

حديثه تهراني



عكس هاي جديد بازيگران (10 مرداد 91)
عكس هاي جديد بازيگران (10 مرداد 91)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

رمان عشق سبز براي موبايل

رمان عشق سبز براي موبايل

دانلود

رمان عشق سبز براي موبايل
رمان عشق سبز براي موبايل

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

عكس هاي جديد بازيگران با فرزندانشان

عكس هاي جديد بازيگران با فرزندانشان

ليلي رشيدي و پسرش

رويا تيموريان و دخترش

ساغر عزيزي و دخترش پريا

لادن طباطبايي و دخترش

سعيد امير سليماني و پسرش سپند

رضا نيكخواه و دخترش

پويا اميني و پسرش

يوسف تيموري و پسرش



عكس هاي جديد بازيگران با فرزندانشان
عكس هاي جديد بازيگران با فرزندانشان

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

ركسانا فصل 8 قسمت چهارم تايپ

ركسانا فصل 8 قسمت چهارم تايپ

عمه – مي گم راستش رو بگو وگرنه بقيه ي سرگذشتم رو نمي گم آ!
ماني – اَلنَجاتُ في الصديق! خدا اون روز رو نياره! زبونم لال!زبونم لال! اگه يه روز يه همچين اتفاقي برام بي افته، بلافاصله در يك نيمه شبِ تاريك و خلوت . . .
((با پا آروم زدم به پاش كه يه نگاه به من كرد و بعدش گفت))
- واگذارش مي كردم به خدا!
- ((عمه م شروع كرد به خنديدنو گفت))
- اي پدرسوخته! مگه ترمه حريف تو مي شه؟!
ماني - والا شده! انقدر با لگد به ساق پام زده كه بايد همين روزا فكر پلاتين براش باشم!
- مي فرمودين عمه!
عمه - آره! خلاصه جريان عشقش رو به پدربزرگم مي گه! پدربزرگمم كه مي دونسته دخترش زن اون بشو نيس، يكي نبودن دين شون رو بهانه مي كنه و مي گه يه همچين چيزي امكان نداره! بعدشم بهش قول ميده كه تو همين روزا آستين بالا مي زنه و يه دختر خوشگل رو كه هم دينشم باشه براش خواستگاري مي كنه! پدربزرگ شمام ديگه هيچي نمي گه و دمق و پكر ميذاره مي ره و تا چند روزي م همين جوري بوده و بعدشم كم كم اخلاقش خوب مي شه و مي چسبه به كار و شروع مي كنه فوت و فن تجارت و كاسبي رو از پدربزرگ من ياد گرفتن.
يه سال از اين جريان مي گذره و همه چي بر وفق مراد بوده! مادرم تعريف مي كرد صبح به صبح كه از خواب بلند مي شدن،پدربزرگ شما مي رفته و نون تازه و سر شير مي خريده كه مادرم خيلي دوست داشته و مي شستن دور هم صبحونه مي خوردن و بعدش پدربزرگ شما و پدربزرگ من مي رفتن سركار و مادر من مونده خونه با خواهر و مادر پدربزرگ شما.اونام مرتب باهاش حرف مي زدن و بهش مهربوني مي كردن و خلاصه با مهربوني اونا،اسارت تو خونه رو يه جوري تحمل مي كرده!
بعد از يك سال م پدربزرگ من يكي يكي خواهرهاي پدربزرگ شمارو شوهر ميده و عروسي و جهاز و چي و چي و چي!
تا اينجا همه چي خوب بوده تا اينكه تقريبا دو سال و نيم بعد،تو ماه محرم كه همه جا مراسم عذاداري و سينه زني بوده يه روز پدربزرگ شما به مادرش مي گه كه يه شربت نذري درست كنه كه وقتي دسته هاي سينه زني ما آن، بين شون پخش كنه.مادرشم يه شربت خوب درست مي كنه و مي ريزه تو چندتا كُپ و ميذاره اونجا.
شب ش كه مي رسه پدربزرگ تون به پدربزرگ من مي گه كه دوتايي با همديگه برن براي شربت دادن.اونم قبول مي كنه و باهاش مي ره.
((اينجا كه رسيد يه خرده مكث كرد و بعدش گفت))
- از اينجا به بعد چيزايي يه كه براتون نازه گي داره و عجيبه!حالا بگم؟!
((دوتايي گفتيم كه عيبي نداره و منتظريم كه يه سيگار ديگه روشن كرد و دوتام من و ماني روشن كرديم و بعدش گفت))
- خلاصه دو تايي با دو سه كُپ شربت راه مي افتن و مي رن از خونه بيرون و مي رن و مي رن تا به يه دسته ِ سينه زن مي رسن. همونجا يه چارپايه ميذارن و بساط شونو علم مي كنن و پدربزرگ شما به پدربزرگ من ميگه كه براي اينكه بين مردم بيشتر اعتبار پيدا كنه، خوبه كه شربت رو اون بده به مردم.اونم ميبينه راست ميگه و شروع مي كنه به ريختن شربت تو ليوان و ميده به مردم.چند نفري كه مي خورن يه مرتبه همهمه مي افته بين سينه زن آ و يكي دوتاشون شربت رو تف مي كنن بيرون و يه دفعه ولوله مي افته تو جمعيت!
صداي كافر كافر از سينه زن آ بلند مي شه! نوحه خون كه اينطوري مي بينه،خوندنش رو قطع مي كنه كه ببينه اون وسط چه خبره كه يه مرتبه دو سه نفر داد مي زنن و ميگن "اين كافر بي دين و ايمون،عرق ريخته تو شربت نذري!"
مردم كه اينو مي فهمن،مي ريزن سر پدربزرگم! اون بدبختم هرچي مياد حرف بزنه،بدتر ميشه چون لهجه داشته و ديگه كسي چيزي ازش قبول نمي كرده!دشنه ها ميره بالا و مياد پايين و خون از ده جاي تن پدربزرگم روون ميشه و تا بزرگترا و ريش سفيدا بفهمن چي شده و بيان جلو مردم عصباني و متعصب رو بگيرن كه پدربزرگم تو خون خودش مي غلطه و ديگه كار از كار ميگذره و اون وسط سه،چهار نفر پيدا مي شن و نعش نيمه جون پدربزرگم رو از ميون سينه زن آ مي كشن كنار و مي برنش طرف خونش كه پدربزرگ شما مي رسه و مي گه چي شده كه جريان رو براش مي گن و اونم مي زنه تو سر و كله ش و كمك مي كنه كه پدربزرگمو برسونن به دخترش!
حالا چقدر طول مي كشه خدا مي دونه اما وقتي پدربزرگم به خونه مي رسه كه داشته جون مي داده و نفس هاي آخرش رو مي كشيده!
مادرم كه يه همچين وضعي رو ميبينه،خودشو مي رسونه بالا سر پدرش و شروع مي كنه به جيغ و فرياد كردن و گريه زاري! بقيه م همين طور! يعني ديگه صدا به صدا نمي رسيده كه گوش بدن ببينن اون پيرمرد بدبخت چي مي خواد بگه! فقط مادرم يه لحظه مي شنوه كه پدرش به روسي كلمه ي خيانت رو ميگه و پدربزرگ شما رو نگاه مي كنه و بعدشم چشاش بسته ميشه!
((اينو كه گفت ساكت شد و تكيه ش رو داد به مبل و يه پك به سيگارش زد و بعدش به من و ماني نگاه كرد! نمي تونستم چيزي رو كه مي شنوم باور كنم! يعني پدربزرگمون يه همچين نقشه ي كثيفي رو كشيده بوده؟! يعني عمه م راست مي گفت؟! دليلي براي دروغ گفتن نداشت! اونم بعد از اين همه سال!
تو چشماش نگاه كردم! صداقت رو مي ديدم اما باور كردن يه همچين چيزي م برام سخت بود براي همين پرسيدم:))
- پدربزرگ ما اون موقع كجا بوده؟!
عمه - نمي دونم!
- يعني اينا همه يه نقشه بوده؟!
عمه - نمي دونم!
ماني - يعني يه نفر بعد از اون همه مهربوني كه بهش كردن يه همچين كاري مي كنه؟!
عمه - نمي دونم!
- ولي چيزي رو كه شما برامون تعريف كردين همين معني رو ميده!
عمه - من فقط اون چيزي رو كه شنيده بودم براتون گفتم! بيشتر از اينم نمي دونم،پس نمي گم چون از دروغ متنفرم!
- پدربزرگ شما تو اون لحظه ديگه چيزي نگفته؟!
عمه - فقط يه كلمه و يه نگاه!بقيه ش رو بايد خودتون حدس بزنين!
- باور كردنش سخته!
عمه - پس من دارم دروغ مي گم!
- نمي گم شما دروغ مي گين اما مسعله خيلي عجيبه!
ماني - از بقيه ي سرگذشت ميشه اين قسمت رو حدس زد!شايدم اصلا قضيه اينطوري نبوده باشه!
- يعني چي؟!
ماني - شايد اصلا كسي تو شربت عرق نريخته باشه!
- پس مردم از كجا فهميدن؟!
ماني - شايد اون كسايي كه داد زدن و گفتن اين كافر عرق تو شربت ريخته و اونايي كه با دسنه پدربزرگ عمه رو زدن و اونايي كه از اون وسط كشيدنش بيرون و رسوندنش خونه،همه يكي بودن!
- يعني پدربزرگمون چندنفر رو اجير كرده كه اين نقشه رو پياده كنن؟!
ماني- سينه زن بدون اجازه ي بزرگ هيئت هيچ كاري نمي كنه! بزرگ هيئتم هميشه سعي مي كنه سر و صداهارو بخوابونه و كار به جاهاي باريك نكشه!
((يه مرتبه عمه م شروع كرد به خنديدن و گفت:))
- ديدين حالا خودتون مي تونين حدس بزنين!
- يعني درست حدس زديم؟!
عمه - مادرم مي گفت اون موقع و تو اون روزاي اول كه اين اتفاق افتاده بوده،نمي تونسته فكرش رو متمركز كنه اما بعدش چرا! يعني مي گفت: بعد از اين جريان،هرماه يه نفر مي اومده در خونهو پدربزرگتون مي رفته دم در و باهاش يه خرده حرف مي زده و بهدشم اون ميذاشته و مي رفته! هيچوقتم پدربزرگتون به كسي نمي گفته كه اين كيه يا با اون چي كار داره! يه شب كه مادرم نسبت به اين مسئله حساس ميشه،يواشكي از يه جايي سعي مي كنه كه صورت اون يارو رو ببينه! اينجا بوده كه كم كم همه چي براش روشن مي شه! اين مردي كه ماهي يه شب ميومده اونجا، يكي از همون كسايي بوده كه پدرش رو بعد از زخمي شدن مي آره خونه!
وقتي اين جريان رو مي فهمه، مي ره تو كوك پدربزرگ شما و متوجه ميشه كه هر بار اون يارو مي آد دم خونه،پدربزرگتون يه چيزي دستمال پيچ مي كنه و مي ده بهش! بهدا مي فهمه كه پدربزرگتون نزديك اومدن اون يارو كه مي شه، يه مقدار پول ميذاره تو دستمال و ميذاره تو گنجه و وقتي اون مياد در خونه، مي ده بهش!
ماني - اُجرت يا حق السكوت!
((عمه خنديد و يه سيگار ديگه روشن كرد و يه پك بهش زد و گفت:))
-
بگذريم! بعد از اون شب يه مدتي همه عذاداري مي كنن تا كم كم مسئله كمرنگ ميشه و زندگي به حالت عادي بر ميگرده. تو اين مدتم پدربزرگ شما كار حجره يبازار رو ميگيره دستش و مي شه همه كاره ي خونه.از اون به بعد بيشتر به مادرم مهربوني مي كرده! مادرم مي گفت تا بيرون از خونه بود كه بود! وقتي برمي گشت خونه مثل پروانه دور و بر من مي چرخيد!از هيچي برام كم نميذاشت! اينم بايد بگم كه پدربزرگتون واقعا عاشق مادرم بوده! از تموم اين نقشه م كه اجرا كرده بوده دو تا هدف داشته! يكي اينكه مادرم رو به دست بياره،يكي م اينكه دست بزاره رو كل ثروت پدربزرگم كه تو هر دوشم موفق مي شه!
مادرم مي گفت يه سال كه از كشته شدن پدرش ميگذره، يه شب پدربزرگتون مياد تو اتاق مادرمو در رو پشت سرش مي بنده و به مادرم ميگه كه مي خوا باهاش حرف بزنه. مادرم كه فكر ميكنه پدربزرگتون مي خواد در مورد كار و پول و اي چيزا باهاش صحبت كنه، مي شينه و گوش ميده كه پدربزرگتونم مسئله ي ازدواج رو مي كشه جلو! مادرم شديدا مخالفت مي كنه و بهش ميگه كه خيال داره تا چند وقت ديگه بره اروپا! پدربزرگتونم فقط بهش مي خنده و مادرم معني اين خنده رو از فرداش مي فهمه!
در اندروني قفل و كلون ميشه و مادرم مي شه يه زنداني راستي راستي! رفتار اهل خونم باهاش عوض مي شهو همونايي كه تا حالا باهاش دوست بودن،ميشن دشمنش! مي گفت كه يه مرتبه از مهمون اون خونه تبديل مي شه به كلفت اون خونه! وادارش مي كنن كه جارو بزنه،شيشه بشوره،دوخت و دوز كنه ، مستراح بشوره و خلاصه هر كار ديگه غير از ظرف شويي و پخت و پز! حالا مي دونين چرا اين دو تا كر رو بهش نمي دادن؟! حتما اينم يه خرده فكر كنين مي فهمين اما ديگه به مغزتون زحمت نمي دم! بهش مي گفتن تو نجسي! كافري ! مي گفتن اگه دست به ظرفا يزنه، نجس مي شن و اونا بايد آب شون بكشن! تحقير!
فروپاشي شخصيت! از بين بردن اعتماد به نفس و تخريب روحي!
كار به جايي مي كشه كه بهش تف مي كردن! يعني خونواده ي پدربزرگ شما وقتي مي ديدنش،عملا بهش آب دهن مي انداختن! اي كاش كار به همين جا ختم مي شده!
-
ديگه چيكار مي تونستن بكنن؟!
عمه - شكنجه هاي ديگه! شما نمي دونين وقتي آدما بخوان بد باشن چقدر تو اين كار پيش مي رن! وقتي به خودشون حق دادن كه مي تونن نسبت به يه انسان ديگه بدي كنن،ديگه نمي شه جلوشونو گرفت!
مادرم مي گفت ديگه بهش اجازه نمي دادن با اونا غذا بخوره! ظرفاشو از مال خودشون جدا كرده بودن! اون اتاق بزرگ رو ازش گرفته بودن و بهش بغل مستراح يه اتاق انباري تو زير زمين داده بودن! حرف هاي زشتي بهش مي زدن كه از شنيدن شون مو به تن آدم راست مي شه! كاري باهاش كرده بودن كه هر مقاومتي رو توش از بين برده بوده!
-
تنبيه بدني م مي كردنش؟!
عمه - نه! احتاجي ديگه نبود! يادت باشه كه هر موجود زنده بعد از يه مدت نسبت به شكنجه هاي بدني يا مقاوم مي شه و يا كشته مي شه! از اون گذشته احتاجي به اين مسئله نبوده! ضمن اينكه پدربزرگتون مادرم رو دوست داشته و اجازه ي اين كارو بهشون نمي داده! فقط ازشون خواسته بوده كه خردش كنن! شخصيت ش رو! گذشتش رو! ايمان ش رو! اعتقاداتش رو! اينا از هرچيزي بدتره! مخصوصا ضربه ي آخر كه كلا باعث تسليم شدن مادرم مي شه!
مي گفت يه روز متوجه شدم كه تو غذايي كه براي من مي كشن و مي دن بهم كه ببرم تو اتاقم بخورم، تف مي كنن! ديگه از اون به بعد تا زماني كه مي تونسته تحمل كنه،لب به غذا نمي زنه و وقتي تحملش تموم مي شه، يه روز پدربزرگ تونو صدا مي كنه و بهش مي گه كه حاضره باهاش ازدواج كنه!
-
چرا از اونجا فرار نمي كرده؟!
عمه - تو خونه هاي قديمي رو ديده بودي؟! درست مثل يه زندان! زندان براي زن و دخترايي كه توش مثلا زندگي مي كردن! بيروني از اندروني جدا بود! ديواراي بلند با فاصله از خونه ي همسايه!
وقتي در اندروني قفل و كلون مي شد ديگه از زندان بدتر بود! هيچكس نمي تونست ازش فرار كنه مخصوصا كه چندتا زندان بانم داشته باشه!
اينارو كه گفت از جاش بلند شد و فنجونا رو گذاشت تو سيني و از اتاق رفت بيرون و يه خرده بعد با چندتا چايي برگشت و يكي يدونه گذاشت جلو ما و خودشم يكي ورداشت و نشست و يه خرده ازش خرد و گفت))
-
مادرم مي گفت : وقتي به پدربزرگتون مي گه كه راضيه باهاش ازدواج كنه خيلي خوشحال مي شه و زود بهش مي گه كه چقدر دوستش داره و چقدر از اين كارا كه تو اين مدت در حق ش انجام شده ناراحت بوده و از اين مزخرفا! بعدش مي گه ايشالا وقتي مسلمون شدي دوباره ميشي خانم اين خونه و عزت و احترامت برميگرده سرجاش! تا مادرم اين حرف رو مي شنوه و شروع مي كنه به داد و فرياد كردن كه من نمي خوام دينم رو عوض كنم و اين مسئله چه ربطي به ازدواج داره و تو به دين خودت باش و من به دين خودم اما پدربزرگ تون خيلي آروم ميگه كه نمي تونه با يه دختر غير مسلمون ازدواج كنه و وقتي كه مي بينه مادرم داره مقاومت مي كنه، سرش رو ميندازه پايين كه بره بيرون! مادرمم مي فهمه كه با رفتن اون، از فردا دوباره همين شكنجه ها ادامه پيدا مي كنه! براي همينم صداش مي كنه و سعي مي كنه با منطق مجابش كنه اما هركاري مي كنه و هرچي مي گه، پدربزرگ تون سر حرفش مي مونه و مي گه كه بايد مادرم مسلمون بشه! مادرمم چون چاره اي نداشته قبول مي كنه! پدربزرگ تونم همون موقع مي فرسته دنبال يه آقا و رسيده نرسيده خونه، بلافاصله مادرم رو مسلمون مي كنه و همونجا صيغه ي عقد رو جاري مي كنن و مادرم ميشه زن پدربزرگ شما! يعني ميشه پدر من! همون شبم دوباره مادرم بر مي گرده به اتاق پنج دري و زفاف انجام مي شه!
-
مادر شما شوهرش رو دوست داشته؟
عمه - اگه زن تو پدرت رو كشته باشه و تو بدوني،بازم دوستش داري؟
((
هيچي نگفتم كه دوباره يه سيگار روشن كرد و گفت:))
-
از فرداش مادرم به خيال اينكه اوضاع براش عوض مي شه، چشم از خواب وا مي كنه اما دريغ و صد افسوس كه وقتي پرده ها دريده شد ديگه احترامي در بين نمي مونه!

اون روزش مادرم موقعي از خواب بلند مي شه كه پدرم، يعني پدربزرگ شما رفته بوده سركار. مادرم بيدار مي شه و از اتاقش مي آد بيرون و مي ره اون طرف عمارت و مي ره تو اون قسمت كه مادر شوهر و خواهر شوهراش زندگي مي كردن. البته خواهرشوهراش هر دو شوهر داشتن و يكي شون يه بچه و اون يكي م حامله بوده و هركدومم با شوهراشون تو يه اتاق زندگي مي كردن. قديم اين طوري بوده ديگه!
خلاصه مادرم تا پاشو ميذاره اون قسمت و سلام مي كنه، متوجه مي شه اون فكرايي كه كرده درست نبوده و اگرچه رفتار خونواده ي شوهرش باهاش كمي بهتر شده بود اما زياد با گذشته فرق نداشته!
مي ره يه گوشه مي شينه كه مادر شوهرش بهش مي گه ببين ناشتا خانوم...
ماني - چي خانم؟!
عمه - ناشتا خانم! آخه اسم مادرم ناتاشا بوده و چون مادرشوهرش يه آدم بي سواد بوده بهش جاي ناتاشا،ناشتا خانم مي گفته! خلاصه ميگه ببين ناشتا خانم تا حالا هركي بودي و هرچي بودي واسه خودت بودي و از اين به بعد تموم شده و رفته پي كارش! از حالا به بعد شدي عروس اين خونه! اگه نمي دوني م بدون كه هر عروسي وارد هر خونه كه مي شه يه وظايفي داره! جاروي خونه و ظرف شويي و رختشويي گردن توئه! حواست رو جمع كن كه از امروز به بعد، نه آشغال تو اتاقا و حياط ببينم و نه ظرف و ظروف كثيف و نه رخت نشسته!
مادرم كه زبون فارسي رو درست متوجه نمي شده، يه خرده صبر مي كنه تا معني حرف هاي مادرشوهرش رو بفهمه و وقتي متوجه مي شه كه داره چي مي گه،كمي فكر مي كنه و بعدش مي گه اينكه كارايي بوده كه قبلا م مي كردم!
مادرشوهرشم آني جواب ميده كه تو براي ما هموني هستي كه بودي! توام فرقي نكردي! مادرم مي گه من حالا عروس شما هستم! مادرشوهرشم مي گه چون عروس مايي بايد اين كارارو بكني! مادرم بازم يه فكري مي كنه و مي گه پس اين ازدواج براي من چه امتيازي داشته كه اونم مي گه چون حالا ديگه مسلمون شدي اَخ و تف بهت نميندازيم!
اون موقع بوده كه مادرم چشمامش وا مي شه و گوشي دستش مي آد كه چاره اي جز قبول نداره! حداقل براش اين امتياز رو داشته كه ديگه تو غذاش كثافت كاري نمي كنن!



ركسانا فصل 8 قسمت چهارم تايپ
ركسانا فصل 8 قسمت چهارم تايپ

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

عكس هاي جديد فلامك جنيدي

عكس هاي جديد فلامك جنيدي



عكس هاي جديد فلامك جنيدي
عكس هاي جديد فلامك جنيدي

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

عكس هاي جديد هنرمندان در كنسرت شب دهم

عكس هاي جديد هنرمندان در كنسرت شب دهم

كتايون رياحي

كامران تفتي

سروش صحت و همسرش

حسين ياري و پرويز پور حسيني

ژيلا صادقي(مجري)

ژيلا صادقي(مجري)

بهنوش طباطبايي

محمد رضا فروتن

ژيلا صادقي(مجري)



عكس هاي جديد هنرمندان در كنسرت شب دهم
عكس هاي جديد هنرمندان در كنسرت شب دهم

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

وقيحانه ترين سوء استفاده از كودكان !

وقيحانه ترين سوء استفاده از كودكان !

معركه گيري، نان خوردن با اشك بچه ها، وقيحانه ترين نوع سوءاستفاده از كودكان كار، هر چند نمي شود حتي به اين رفتار "كار" گفت.




http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_1.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_1.jpg)




http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_2.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_2.jpg)




http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_3.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_3.jpg)




http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_4.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_4.jpg)




http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_5.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_5.jpg)




http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_6.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_6.jpg)




http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_7.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_7.jpg)




http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_8.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307765062_8.jpg)

منبع
http://www.asriran.com/fa/news/168677/وقيحانه-ترين-سوء-استفاده-از-كودكانگزارش-تصويري
وقيحانه ترين سوء استفاده از كودكان !
وقيحانه ترين سوء استفاده از كودكان !

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

غزل آريا

غزل آريا

 

فصل بيستم
صدايش مي لرزيد. با يك دست قلبيش را گرفته بود و با دست ديگر گوشي تلفن را. احساس مي كرد درد نامحسوسي در قلبش مي پيچد. ضربه فوق العاده بود! نمي شد باور كرد! براي بار دوم پرسيد:
- شما مطمئنيد آقاي صادق؟ واي آقاي صادق، مرتضي جان! نمي دونين اين خبر چقدر براي من عجيبه! سخته! غريبه! آخر چطور او؟ نه، باور كردني نيست! شما مطمئنيد؟
- بله استاد. تلفن زديم به دايه اش فاطمه خانم، يعني خانم شيدا قاسمي تلفن زده! صدرصد درسته!
- خب، متشكرم از اينكه منو انتخاب كردين. يعني... چطوري بگم، از اينكه مورد اطمينان جوانها واقع شده م، خوشحالم. معلومه كه موفق شدم. در هر صورت منو ببخشيد. چون حالا وقت اين حرفها نيست، حرف زندگي دوتا جوونه كه... به هر حال متشكرم، و چشم، خودم باهاش صحبت مي كنم.
- خب پس خداحافظ. امري ندارين استاد؟
- نه عزيزم، خدانگهدار.
دستهاي استاد سپهر مي لرزيد. گوشي را گذاشت و همانجا روي مبل ولو شد....
- بچه هام! واي...! زندگي هردوشون خراب شد!... تقصير منه!... نبايد مي گذاشتم كار به اينجا برسه! چه آرزوهائي براي اونا داشتم! اونم دخترم بود! واي....
لحظه ها سخت و سنگين مي گذشتند. درد با تمام قدرتش به استاد سپهر حمله مي كرد. قلبش درد گرفته بود!
- خانم... مهرانگيز... مهرانگيز... مهري... جان.
- چيه؟ چي شده كيوان؟
- قلبم! قلبم!درد... اون قرصهاي زير زبوني منو....
وتا قرصهاي قلب استاد كيوان به زير زبانش برسد، از حال رفت. وقتي اورژانس رسيد، به سرعت دست بكار شد. با يكي دوتا تزريق حالش جا آمد و بغد از يكي دوساعت به خانه برگشتند.
- لطفاً حرف نزن كيوان جان، هيچي نگو، چي شد اينجوري شدي آخه؟ آخ ببخشيد نگو! چرا مواظب نيستي؟ سيگار زيادي...
- نه موضوع اين نيست.... حالم بهتره، مي تونم حرف بزنم! اصلاً بايد بگم و گرنه توي دلم مي مونه! قضيه آرياست، آريا و غزل!
شروع به گفتن كرد. استاد كيوان و همسرش ساعتها حرف زدند.
- خب ديگه كيوان جان. كار از كار گذشته! همه مون مقصريم. وقتي يه طوري مي شه، يعني يه اتفاقي مي افته، تازه همه به فكر مي افتند كه چه كارهايي از دستشون بر مي اومده و مي تونستند انجام بدن و نداده ن!
- همينطوره عزيزم! حيف... فقط كاش آريا تحمل كنه! ضربه ي سختيه براش! من پسرمو مي شناسم.
صبح فردا حال استاد خوب خوب بود. مثل هميشه.
- خب مثه اينكه كار ديگه اي نداريم غير از انتظار كشيدن!
- ميدوني آريا كي مياد؟
- همين امروز و فدا. يعني دوستش مرتضي اينطوري مي گفت. در هر صورت خدا به دادش برسه.
- اين آريائي كه من مي شناسم، در ظاهر سكوت مي كنه. انگار نه انگار كه علاقه اي در كار بوده، اما در باطن پدر خودشو در مي آره!
- ترس منم از همينه! كاش اعتراف مي كرد.
مهرانگيز خانم با يك زهر خند حرف شوهرش را بريد كه:
- اگه اينطوري بود كه اصلاً اين وضع پيش نمي اومد! حالا دوتاشون با هم نامزد هم شده بودند. حيف كه...
- آره راست مي گي. واي از اين منم! واي ازاين غرور!
- البته غرور غزل را هم فراموش نكن! غرورش و سروضع ظاهرش! اونهمه اداي پولداري...
- نه بي انصافي نكنيم، اون اصلاً اهل قيافه گرفتن و اداي پولدار رو در آوردن نبود!
- اشتباه نكن، ادا در نمي آورد اما همون بنز اسپورتي كه سوار مي شد، در مقابل آريا كه با تاكسي و اتوبوس مي رفت و مي اومدو ماشين پدرش حتي...
- اينو درست مي گي! حق با توست.
استاد كيوان دستش به هيچ كاري نمي رفت. نه خواندن و نه نوشتن و بالاخره زنگ در به صدا در آمد. مهرانگيز خانم قبل از برداشتن آيفون گفت:
- خودشه كيوان! زنگ زدن خودشه!
آريا بود!
- سلام برهمه. سلام مامان. سلام پدر.
- سلام، سلام. به به حضرت آقا! خوش گذشت پدر جان؟
- جاي شما خالي، بد نبود. شما چطورين؟ خوبين مادر؟
- الحمدالله. ساكتو بده به من و برو لباس عوض كن.
- نه مادذ، خودم ساكمو باز مي كنم و...
- نه، مي خوام لباساي كثيفتو بريزم توي ماشين لباسشويي و...
آريا نمي خواست آنها ساكش را باز كنند. مي ترسيد نشانه اي از زندگي ديگرش در ساك پيدا شود. براي همين ساك را برداشت و در حالي كه به طرف اتاقش مي رفت، گفت:
- همه ش كه نمي شه شما زحمت بكشيد. ساك رو خالي مي كنم، لباس كثيفارو مي يارم.
استاد كيوان لبخند به لب گفت:
- چه عجب! پسرمون به فكر زحمت مادرش افتاده

- بي انصاف نباش مرد! آريا هميشه به فكر من بوده. اصلاً خيلي وقتها لباساشو خودش مي شوره. نه تنها لباساي خودشو، كه لباسهاي همه رو مي ريزه توي ماشين و مي شوره.

- دستش درد نكنه. خدا به داد همه مون برسه. مي گم خيلي بده كه آدم يه بچه داشته باشه ها!

- چي شده حالا به اين فكر افتادي؟

- وقتي آدم چند تا بچه داشته باشه، هم خود بچه ها ناز پرورده از آب در نمي آيند...

مهرانگيز خانم كه مثل شوهرش آهسته حرف مي زد، حرف استاد را قطع كرد:

- زيادي بچه چيكار داره به لوسي و ناز پروردگي؟ و اونكه به پدر و مادر بستگي داره و...

- اتفاقاً خيلي هم بستگي داره. بچه ها كه زياد باشند، از همون كوچيكي مي زنن تو سر و كله ي هم. اين اونو مي زنه، اون سر اين يكي رو مي شكونه. خلاصه همشون همچين آبديده مي شن! اما يه بچه كه باشه هميشه پدر و مادر يعني دونفر، شايدم بيشتر، پدربزرگ و مادربزرگ و اينها مواظبشن، يه مورچه از اونورا رد بشه. مواظبن يك وقت بهش لگد نزنه!

- اينقدرام كه ديگه نه!

- چرا، خيلي هم بيشتر. ببين الان چه حالي داريم ما؟ پسرمون بيست سالشه ديگه داره اولين ضربه رو توي زندگي ميخوره. چقدر من و تو مي ترسيم؟! اگه يكي يه دونه نبود...

- خب اينهم لباساي كثيف من.

صداي آريا باعث شد كه استاد سپهر ساكت شود. آريا لباسها را در سبد رختهاي چرك ريخت و آمد نشست:

- خب شماها خوبين؟ چه خبرا؟

- هيچي، همه چي رو براهه.

- انگار شما يه چيزيتونه؟

آريا متوجه ي لحن گرفته ي پدر شده بود. حالت چهره ي پدر و سكوت مادر باعث شك او شد:

- اتفاقي افتاده؟

- اتفاق كه نه... اما...

دراين فاصله استاد سپهر تصميم گرفته بود مسئله را مطرح كند اما نه به آن شدت. فكر مي كرد اگر همسرش هم باشد، بهتر است:

- والا يه خبر شنيديم كه ناراحتمون كرده من و مادرتو.

- چه خبري؟ كسي طوري شده؟

ذهن آريا همانطور كه معمول اينجور وقتهاست، به طرف مرگ و مير رفت.

- آقا بزرگ و مامان بزرگ خوبن؟

قاعدتاً وقتي حرف از خبر بد مي شود فوراً ذهن بطرف مرگ نزديكان مي رود و اول از همه به سراغ نزديكترها و پيرها .آريا دلواپس پدر و مادر مهرانگيز خانم شده بود. پدربزرگ و مادربزرگ مادري اش.

مهرانگيز خانم بسرعت جواب داد:

- خوب خوبن. اين چند روزه مرتب سراغ تو را مي گرفته اند.

- پس...

استاد سپهر ترسيد كه كار بدتر شود، زودتر شروع كرد:

- والا از اون خبرا نيست. فقط يه خبر خوبه كه براي من خوشايند نيست. يك خواستگاري... ميدوني...

آريا كه خيالش راحت شده بود، بلند بلند خنديد و از جا بلند شد. درحالي كه به طرف آشپزخانه و سماور مي رفت، گفت:

- حتماً حضرتتون قصد تجديد فراش داشتند ونشده، دختره....

- نه پسرم، شوخي نكن. براي من يكي ناراحت كننده بود. من به شاگردام و سرنوشتشون حساسم...

آريا ايستاد. انگار اتفاق را بو كشيد. غزل هم شاگرد پدرش بود. چاي نريخته برگشت به طرف پدر، با نگاه مي پرسيد. استاد سپهر هم جواب داد:

- يك نفر از غزل صدر خواستگاري كرده!

آريا سرخ شده بود اما مي خواست روپوشاني كند، شروع كرد به خنديدن:

- اونكه معلومه، صارمي بوده، عادل... حتماً عادل صارمي...

- درست حدس زدي اما ناراحت كننده اينه كه غزل جواب مثبت داده، بدون مشورت با من يا دوستاش!

آريا انديشيد:

- پس كار بدتر از اينهاست!

رويش را برگرداند. مي خواست خودش را با قوري و سماور و استكان مشغول كند تا پدر و مادر متوجه ي ناراحتي اش نشوند. استاد سپهر به همسرش اشاره كرد. انتظار داشت به كمكش بيايد كه آمد:

- تو هم همه چيزو سخت مي گيري كيوان. اون غزلي كه من مي شناسم به اين راحتي شكار نمي شه. اونم شكار كساني مثه... اسمش چي بود؟

- صارمي.

- آره شكار امثال صارمي نمي شه. اما خب تو هم حق داري، بايد با تو مشورت مي كرد. يعني تو استاد شعر و به قول خودت استاد زندگي اونا هستي!

ديگر نمي دانستند چه بگويند! ساكت شدند. مهم ادامه ي حرف بود كه نمي دانستند چطور بگويند. آريا بعد از آنهمه ور رفتن با قوري و استكان بدون ريختن چاي برگشت و گفت:

- ببخشيد يهو يادم اومد. يه كاري داشتم كه بايد انجام مي دادم. يه جزوه هست كه بايد...

به طرف اتاقش راه افتاد. استاد سپهر كه متوجه شد بهترين فرصت را دارد از دست مي دهد، گفت:

- يه لحظه صبر كن آريا جان. بعداً برو.

- كاري داشتين؟

- ميشه اجازه بدي بيام توي اتاقت؟

- بفرمائين. فقط بهم ريخته س. آخه اين چند روزه نبودم و...

- عيب نداره، بريم.

دست پشت شانه پسرش گذاشت و راه افتادند. استاد سپهر لب تخت آريا نشست:

- ببين شما دوتا.. منظورم تو و غزله... هر دوتون اشتباه كردين، از اول...

- پدر خواهش مي كنم!

- نه، من خواهش مي كنم. تو گوش كن. لجباز و مغرور...

آريا سرخ شده بود. سرش را پايين انداخته بود و ناخن انگشت شصتش را مي جويد.

- ناخنتو نخور. درست مثه بچگيات، هوم... مي گفتم. هر دوتاتون كله خر بودين و اين ميانه دزد سوم زد و برد!

- برد؟!

برد را آريا با لحني گفت كه سرشار از ياس و غم بود. شايد احساسهاي ديگري هم دراين سؤال يك كلمه ايش نهفته بود.

- بله برد! غزل را از دست تو و خود غزل گرفت و برد! ازدواج كردند....

- غير ممكنه!

- درسته! تو فكر مي كردي غير ممكنه! اطمينان بيش از حد به خودت! هيچ معلوم هست چرا اينقدر به پيروزي خودت اطمينان داشتي؟

استاد سپهر راه خوبي پيدا كرده بود براي آنكه بار فاجعه را كم كند. به بحث و جدل پناه برد. فكر مي كرد:

- آره اينطوري بهتره!

آريا داشت بشدت و با سرعت ناخنهايش را مي جويد. تند و تند، همه ي ناخنهايش را، استاد سپهر ادامه داد:

- چقدر بايد انتظار مي كشيد؟ هان چقدر؟ تو حاضر نشدي حتي يك كلمه، يك كلمه به اون بگي! اون منتظر يك كلمه از طرف تو بود! اما تو دريغ كردي!

- چرا من ؟

- چرا تو؟ خب معلومه. همه جاي دنيا اين مرده كه پاپيش مي ذاره. حتي توي نميدونم اورپا و آمريكا هم مرد شروع مي كنه. ساختمان وجودي زن طوريه كه نياز به محبت و اظهار عشق داره اما هيچوقت پيشقدم نمي شه! حتي همسر آدم باشه. همسر بيست ساله ي آدم! امان از جووني! توي كله خر، دختره رو بدبخت كردي!

- خودش كرده، اگه اينجوره كه شما مي گين، خودش كرده! ميخواست بگه نه!

- بگه نه؟ از كجا معلوم كه اون پسره ازش خواستگاري كرده باشه؟ اون كه اصلاً جرات نمي كرد پاپيش بذاره! از كجا كه خود غزل به اون نگفته باشه! فرمان نداده باشه! من مطمئنم همينطور بوده! توي اين مدتي كه نمي اومد، پيش من نمي اومد،هر اتفاقي افتاده توي اين مدت افتاده! من كه نميدونم، تو هم كه حرفي به من نمي زني...

- آخه چي بگم؟

ديگر صداي آريا مثل قبل نبود. صاف و معمولي. صدايش مي گرفت. خش برمي داشت! گرفتگي اي كه از اعماق گلو مي آمد! گرفتگي اي كه ازيك بغض ناشي مي شد. آريا داشت بغض مي كرد. دل استاد سپهر هري پايين ريخت. طاقت نداشت بغض پسرش را ببيند. غم پسرش را شاهد باشد.

- بگي كه چي شد اين مدت؟ اين مدتي كه تو توي خودت بودي و غزل اينجا نمي اومد. من مطمئنم كه غزل از تو نااميد شده، يا اينكه در يك بحران روحي تصميم گرفته، هر چي هست ديگه كار تموم شده! با هم عروسي كرده ن و رفتن آمريكا!

- چي؟

ضربه وارد شده بود. تا توانسته بود آماده اش كرده بود اما اول و آخر بايد مي گفت و گفته بود!

دستهاي آريا شل شدند! انگشتهايش كه ناخنهايشان را مي جويد، پايين افتادند! آريا مات و مبهوت به پدر نگاه مي كرد:

- جدي مي گين؟ رفتند؟

پدر پلكهايش را بست، يعني بله. و بعد هر دو دست را در موهاي سرش فرو برد و سرش را گرفت. آرنجها را بروي زانوها گذاشت، تكيه گاه سر! نمي توانست در چشمهاي فرزندش نگاه كند.

- ديدن غم ديگران آسان نيست. خصوص غم فرزند! من طاقت ديدن غمش را نداشتم. تو برو، شايد بتوني يه كاري بكني. هر چي باشه، مادرشي! بهش نزديكتري.

به همسرش گفت، وقتي از اطاق بيرون آمد، به مهرانگيز خانم گفت. شكسته شدن آريا را ديده بود و طاقت نياورده بود. ادامه داد:

- كمكش كن. هر جوري كه مي توني، بغلش كن، گريه كن. هر كاري كه مي توني، هر كاري كه..

ديگر نمي توانست بايستد. خودش هم داشت گريه مي كرد. نمي خواست اشكهايش را....

اشكهاي مهرانگيز خانم فرصت نمي دادند. همينطور پايين مي ريختند:

- عزيز مادر... مادر فدات شه.

گفت و آريا را بغل كرد.

- آخ مادر... مادر...

آريا مي گريست. گريه اي بي امان و هيچ نمي توانست بگويد! استاد سپهر كه صدا را شنيده بود با خودش گفت:

- غزل آريا
غزل آريا

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

نشست خبري سريال «راز پنهان»

نشست خبري سريال «راز پنهان»

فلورا سام نويسنده و كارگردان سريال راز پنهان

عليرضا جلالي تبار

ليلا بلوكات

فلورا سام و كامران تفتي

عليرضا جلالي تبار

فلورا سام و همسرش

داريوش ارجمند

فلورا سام و همسرش مجيد اوجي كارگردان و تهيه كننده

ليلا بلوكات

فلورا سام

عليرضا جلالي تبار



نشست خبري سريال «راز پنهان»
نشست خبري سريال «راز پنهان»

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فروشگاه اينترنتي ترلان موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://tarlan.zaminblog.com
عروسک پرندگان خشمگین
مجموعه عظیم دیکشنری
مجموعه عظیم آیفون
آموزش کامل بدنسازی